الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

144

الغدير ( فارسى )

حساب مىسپردند . چرا بايد اينطور باشد ؟ من كه نمىدانم . از ابو منظور نقل شده كه گفت : هنگامى كه پيغمبر خيبر را فتح كرد ، از سهم غنايم چهار جفت استر و چهار جفت شتر سالمند و ده اواق ( هراواقى چهل درم سنگ است ) طلا و نقره و يك اسب سياه و يك عدد زنبيل به دو رسيد . پيغمبر با خر صحبت كرد و خر نيز سخن گفت . پيغمبر فرمود : اسم تو چيست ؟ گفت : يزيد بن شهاب هستم . خدا از نسل جدّ من شصت خر پديد آورده كه جز پيغمبران كسى بر آنها سوار نشده است و از نسل جدّ من جز خود من اكنون هيچ نمانده و از پيغامبران نيز جز تو كسى نمانده است و من اميدوار بودم كه تو بر من سوار شوى . من پيش از تو از آن يك يهودى بودم و او را عمدا سر مىدادم و به زمين مىزدم و او هم با تازيانه به شكم و پشت من مىزد . پس پيغمبر فرمود : نام تو را يعفور گذاشتم . اى يعفور ، گفت : لبيك . گفت : زن مىخواهى ؟ گفت : نه . پيغمبر هرگاه احتياج پيدا مىكرد ، بر آن سوار مىشد و وقتى كه پياده مىشد ، او را به در خانهء آن مرد مىفرستاد و او به در كه مىرسيد ، سرش را به در مىزد و صاحب خانه كه مىآمد ، به او اشاره مىكرد كه از پيغمبر اطاعت كن . وقتى هم كه پيغمبر از دنيا رفت ، او كنار چاهى كه متعلّق به ابو الهيثم بن تيهان بود ، آمد و در آنجا مرد و قبرش نيز همانجا است . 4 - عصاى اسيد و عباد از انس روايت شده : اسيد بن حضير و عبّاد بن بشر در يك شب سخت تاريك ، نزد پيغمبر بودند . وقتى از پيشگاه او خارج شدند كه بيايند ، از عصاى يكى از آنها نورى تابيد كه در روشنايى آن راه رفتند و چون خواستند كه بر سر دوراهى از هم جدا شوند ، عصاى ديگرى هم پرتوافشانى كرد . « 1 » آيا باور مىكنى اين كرامت بزرگ از يكى از بزرگان صحابه ، آن هم در آغاز اسلام در

--> ( 1 ) . ارشاد السارى : 6 / 154 ؛ اسد الغابة : 3 / 101 ؛ تاريخ ابن كثير : 6 / 152 ؛ صحيح بخارى : 6 / 3 ؛ طرح التثريب : 1 / 35 .